الاهيات هدايت كرد. نوعي تندروي1 پديد آورد كه ابنرشدگرايي و ناباوري را تقويت كرد، ولي الزاماً با مسايل اجتماعي سروكار نداشت.
ميتوان گفت آيين آكمي هم در نامتمركز ساختن انديشهٴ سدههاي ميانه و هم در تفصيل تدريجي علوم جديد عامل نيرومندي بود، ولي هر دو مطلب نيازمند توضيح است. درمورد اول بايد به خاطر داشت كه انديشهٴ سدههاي ميانه بسيار بغرنج بود و آيين آكمي در تمام جنبههاي آن تأثير يكساني نداشت. در آن زمان هم مانند امروز، ممكن بود شخصي در فلسفه و دين تندرو باشد و در سياست (كليسا يا دولت) محافظه كار، يا برعكس. در مورد دوم شخص بايد از مبالغه در مورد نوآوريهاي نامگرايي، يا از مقايسهٴ آن با سيماهاي جديدش كه به نامگرايي علمي معروف است حذر كند.2 همچنين، با اينكه آكمي هميشه از خود ميپرسيد آيا عبارتي درست است يا نه (ميخالسكي، صص 255 - 261، 1937)، اگر او را پيشاهنگ معنيشناسي3 جديد بدانيم، اين تصور گمراهكننده خواهد بود.
6 . خرد كيشي در ميان فيلسوفان يهودي، مسيحي، و مسلمان. تحت فشار ارسطو، كه با بهتر فهميده شدن آثار مكتبش تدريجاً اين فشار فزوني ميگرفت، در همه جا گرايش نيرومندي پديد ميآمد -- مخصوصاً در محافل علمي -- تا خردكيشي آزادتر و وسيعتر رشد كند. بسيار جالب است كه رشد اين گرايش را ميتوانيم به يك اندازه در نوشتههاي يهودي، اسلامي و مسيحي ببينيم. در همه جا به يك طرز فكر ميرسيم. چارچوب ديني بايد بيچون و چرا پذيرفته شود، ولي در داخل اين چارچوب خرافات را نبايد تحمل كرد. اين آن چيزي است كه آن را طرز فكر خردكيشانه ميناميم و توسط ساير هواداران همان دين محكوم ميشد، يعني از سوي كساني كه در جزمانديشي ديني به حداقل قانع نبودند و تمايل داشتند دايماً بر عناصر نامعقول، معجزات، سحر و جادو در اطراف دينشان بيفزايند. از اينرو، در سدهٴ چهاردهم شاهد سه برخورد عمده هستيم: آيين ابن ميمون در برابر مخالفان ابن ميمون؛ آيين ابن رشد در برابر مخالفانش؛ آيين توما دربرابر مخالفانش. اين برخوردها ذاتاً متفاوت است، نهتنها ازآنرو كه هريك حيطهٴ مقدس خود را دارند و خردكيشي حق دخول در آن را ندارد (هرسه حيطه داراي عناصر مشتركي هستند)؛ بلكه